بررسی قسمت اول سریال بلیط یک طرفه

8 فروردین 1404
۰ 79 بازدید

بررسی قسمت اول سریال بلیط یکطرفه.
توی این برنامه.
سلام سلام چطورین؟
احسان منصوری هستم و همزمان با انتشار قسمت اول از سریال بلیط یک طرفه پخش از پلتفرم نماوا نظرم رو در موردش میگم و میگم چقدر به آیندش امیدوارم.
لطفا اگر قسمت اول این سریال رو دیدید نظرتون رو در مورد شما هم کامنت کنید که نظرات دو سویه رو داشته باشیم.
حامی این برنامه اندروید باکس.
نت باکس یک امکان خیلی جالبی داره به اسم نت استور.
این یکی از بهترین استور های تلویزیون هست.
یعنی شما هر نرم‌افزاری که بخواید نصب کنید و نسخه اندرویدی اون موجود باشه میتونید از طریق نت استور نصب کنید.
حتی اگر اون نرم افزار فیلتر باشه هم مرحله نصبش رو بدون نیاز به فیلترشکن می‌تونید از طریق نت استور انجام بدید.
بریم سراغ قسمت اول سریال.
بلیط یک طرفه.
این سکانس احتمالا یکی از بدترین افتتاحیه ها در بین سریال های نمایش خانگی است.
بگذریم از این که موسیقی بد و کلیشه ای صدای دوبلورها با شخصیت ها سازگار نیست.
متاسفانه یکی از اولیه ترین و ساده ترین اصول فیلم سازی هم در اون رعایت نشده.
چیزی به اسم خط فرضی.
اجازه بدید روی تصویر به ساده ترین شکل ممکن بهتون توضیح بدم.
مرد شماره یک از چپ به راست داره شلیک می کنه.
پس خلافکار ها کجان؟ راست؟
مرد شماره دو از راست به چپ داره شلیک می کنه.
طبق اصول فیلم سازی این دو مرد دارند به هم شلیک می کنند و یکهو در کمال تعجب می بینیم خیر، اینها توی یک تیم اند و داشتند به سوی دیگر خیابان شلیک می کردند.
اما تصویر چیز دیگری میگه. چرا؟
چون یک قاعده ابتدایی به اسم خط فرضی رعایت نشده و این خیلی عجیبه.
اجازه بدید برای تیتراژ از واژه باورنکردنی استفاده کنم.
تصویر یک چیزی میگه موسیقی چیز دیگری.
تصویر که ایده ی نخ نما شده ی تیتراژ ورود اکتیو رو به شکل بسیار ضعیفی نشون میده که کاملا در حال نمایش فضایی پلیسی و جنایی است.
اما موسیقی ای که توش پخش میشه عاشقانه است.
دو تا چشمون قشنگت اصلا باورنکردنیه.
بعد سریال شروع میشه و واقعا برای هر سکانسی میشه نشست و مدتی صحبت کرد.
موضوع اینه که اینقدر وقت نداریم.
سکانس بعد از تیتراژ دوربین میاد ثابت میمونه یه سری دیالوگ کلیشه ای گفته میشه.
به هر حال بعضی از کارگردانان بزرگ تاریخ سینما تصمیمشون این هستش که بر مبنای تدوین عمل نکنن و بیشتر پلان های لانگ تیک به اصطلاح یا طولانی علاقه‌مندند که در اونها کات و تغییر زاویه دوربین اندک اما اونها با به تصویر کشیدن یک پلان طولانی هدفی دارن چیزی رو القا میکنن.
تصویر زیبایی رو احتمالا دارن به ما نشون میدن که هر چی میگذره غنای بیشتری پیدا میکنه.
چیزهای جالبی در اون میتونیم پیدا کنیم و احساس مد نظرشون رو میسازند.
یعنی با یک تفکری رو میارن به سمت پلان هایی که کات کم دارند و طولانی هستند.
آیا این پلان از نظر بصری چیز خاصی است یا ساکن بودنش چیزی به ما اضافه میکنه؟ هیچکدوم.
الان این پول نقد چرا میده؟
من خیلی وقته پول نقد ندیدم.
آهان واسه اینکه همونو بده به پرستار مادر که اون بگه زود هنوز که که مشخص شه این پسر خوبیه.
این الگوهای بازنشسته سینما واقعا اینجا چی کار میکنن؟
بوم رفقا بوم لو رفت. چی؟ داشتم میگفتم؟
آهان بعد پرستار خوب موهای مادر را میبافد.
پسر خوب با دسته گل وارد میشود و میگوید سلام قربونت برم چه خوشگل شدی قراره اتفاق بدی بیفته پس یک کلاغ رو به روی پسر در حیاط ظاهر میشود. بیخیال.
از دقیقه هفده تا بیست و پنج یعنی هشت دقیقه ما موسیقی میشنویم و مراسم میبینیم هشت دقیقه.
چرا گذر زمان به هیچ گرفته می شود؟
در این سکانس طولانی هشت دقیقه ای صبح رفته سر کار.
همون لحظه فهمیدم برادرش مرده.
میاد میبینه که همه عزادارن. کات.
جسد به دستشون رسید.
چقدر زمان برد.
منهای اینکه جوری تدوین اتفاق افتاده و تصویر سازی رخ داده که ما احساس میکنیم همون روز بعدازظهرش اینا رفتن جسد رو تحویل گرفتن.
ولی واقعیت امر اینه که احتمالا خود فیلمساز هم میخواد بگه چند روزی گذشته. درسته؟
ضمن این که در تدوین ما همچین چیزی رو حس نمیکنیم و انگار همون روزه که این خیلی بده. کات.
جسد رو چند روز بعد تحویل گرفتن.
اگر مسئله جنایی نبود هم یک پرونده جنایی باز نبود.
در ترکیه هم احتمالا یه چهار پنج روز طول میکشید که جنازه برسه دیگه.
درسته پرونده جنایی بازه.
یعنی حالا برو تا پرونده باز بسته بشه و شما بتونید جنازه تونو تحویل بگیرید.
یه دو تا پلیس بردن یه اتفاق جنایی تروریستی رخ داده.
اینا چجوری انقد زود تحویل گرفتن یک ماه گذشته؟
مشخصا نه ده پونزده روز گذشته.
مشخصا نه مثلا یک هفته گذشته.
حجم ریشه شون نباید بیشتر میشد.
انگار این پلان رو الان گرفتن.
پلان بعدی در سردخونه رو هم دو ساعت بعد گرفتن.
چون این آقا همچنان شیوه حجم ریش ایشون همون اندازه است.
این خطی هم که اینجا گرفته هم همون شکله.
چطور ممکنه همچین چیزی؟
یکی از ساده ترین ابزارهایی که در دست فیلمساز بود این بود که اینا ریششون بلند شده باشه که بگیم آهان زمان گذشت.
بریم ترکیه بریم ترکیه.
وارد هتل میشه و در یک نمای از زاویه دیدش که به هیچ جای سریال نمیاد داخل اتاق رو میبینیم.
با یک حرکت عجیب.
دوربین که میچرخه انگار تصویر دچار نقص فنی کند میشه تند میشه پیکسلی میشه میره جلوی اداره پلیس میبینه بنر پلیس های کشته شده به دیوار با پایین ترین سطح جلوه های ویژه میره تو با پلیس فارسی حرف می زنه و اون ترکی پاسخش رو می ده و هر دو حرف همدیگه رو می فهمن.
اینها در این دوره با درک فعلی مخاطب عادی سینما مثل من همخوانی نداره.
چرا باید ما در دنیای اثر این رو بپذیریم؟
الان که اون طور که حرف می زنیم فارسی برای هیچ کدوم هم سوال مطرح نیست و چالشی در کار نیست.
چالش زبان حذف شده.
تو رسما دنیای سریال خودت رو جدی نگرفتی که برای عبور از یک چالش میانبری ساده انگارانه در نظر میگیری و گرنه چالش زبان می تونست خودش به غنای درام کمک بکنه، به باورپذیری مسئله کمک بکنه.
چون قهرمان تو در ترکیه برای رسیدن به هدفش اگر چالش در مسیرش نباشه تبدیل میشه به یک کالبد بدون روح.
یک اشتباه مبتدیانه و عجیب دیگه که فنی و به اصطلاح رکوردی هم در این سکانس وجود دارد.
شخصیت چسبیده به پیشخوان و دستش روی پیشخوان در نمای باز کجاست؟
یک متر با پیشخوان فاصله دارد. دوباره کات.
دوباره چسبیده به پیشخوان.
میدونی وقتی یه همچین اشتباه ابتدایی در صحنه وجود داره آدم انگار دیگه به بازی بد و دیالوگ های بد و چینش ساده انگارانه این سکانس نمیرسه که جلوی چشم شخصیت هر اونچه که باید بدونه رو فریاد میزنه و اطلاعاتی که باید بهش برسه بدون هیچ چالشی و به ساده انگارانه ترین حالت ممکن به دست میاره.
پسرم مرده دچار بیماری روانی شدم.
این دو نفر پلیسی که کشته شدن مطبوعاتی شده و ما باید پاسخ مطبوعاتی رو بدیم لاب لاب لاب لاب.
همش میگه و حتی اشتباهات فنی.
سکانس به همون موردی که گفتم ختم نمیشه.
کافیه صدا رو از حالت دوبله روی صدای اصلی و ترکی بذاری.
شخصیت جوانی که کاراکتر پراهمیتی هم هست لب میزنه زیرنویس کلامش میاد.
حتی در نسخه دوبله هم صدای فارسی دارد که داره حرف میزنه ولی در نسخه ترکی صداش انگار ضبط نشده.
سکوت فقط لب میزنه. صدایی نمیاد.
همون طور که گفتم مشکلات سریال اونقدر هست که دیگه به موضوع بیش از حد تصنعی بودن، عدم شخصیت پردازی، عدم دیالوگ نویسی بر اساس شخصیت، جای دوربین، تدوین و مسایل دیگه نمی رسیم.
نه می رسیم نه انگار نیازه که برسیم.
من به طور کلی با طرح کلی اثر مشکلی ندارم.
یک برادری در کشور غریب رفته می خواست مهاجرت کنه و طی یک اتفاق عجیبی کشته شده برادر در ایران میره تا ببینه که چه اتفاقی برای برادرش افتاده.
هیچ مشکلی با این طرح نداره و می تونه تبدیل به یک سریال هیجان انگیز جالب بشه.
اما آیا شده الگوهای نخ نما شده همچنان در سینمای دنیا دارن استفاده میشن؟
جان ویک مثلا.
ولی وقتی کسی تصمیم میگیره میره دست بذاره روی الگوهای دیگه. تکراری شده.
سینما باید با خودش فکر کنه آیا من می توانم در نوع ارائه و ساختار و کیفیت بصری و همه مسائل تکنیکی و فنی جوری ارائه کنم که همچنان جالب و قابل تماشا باشه و مخاطب خودش رو محترم بشمره یا نه؟
حالا به طور کلی آیا من به آینده بلیط یک طرفه امیدوارم؟
حقیقت امر اینه که من از همین حالا بلیط برگشتم رو رزرو کردم.
همزمان با انتشار قسمت پنجم و بعید میدونم که بلیطم رو کنسل کنم.
دوست دارم برنامه رو با یک سوال مهم که به نظرم همه باید بهش فکر کنم تموم کنم.
چرا جان ویکی که سگش رو میکشن و میره برای انتقام رو آدم ها میپذیرن ولی شهابی که برادرش رو کشتن میره برای انتقام؟
رو نمیشه پذیرفت.
خیلی مخلصم در تماسیم.

سنتوری
خواندن

افزودن دیدگاه

هیج دیدگاهی ثبت نشده ;(