- میانگین رای نفر
- کیفیتFull HD
- ژانر
- سال انتشار
- محصول
- زبان
- مدت زمان۹۰ دقیقه
فیلم روایتگر زندگی زنی است که در طول سی سال اتفاقات مختلفی برای او رخ میدهد.
(دانلود فیلم سینمایی صد سال به این سالها به زودی از ویدیوکلوپ)
برای ویرایش این پیام به پنل تنظیمات قالب > تب اعلانات و اعلان بالای هدر بروید.
برای ویرایش این پیام به پنل تنظیمات قالب > تب اعلانات و اعلان ساده بروید.
فیلم روایتگر زندگی زنی است که در طول سی سال اتفاقات مختلفی برای او رخ میدهد.
(دانلود فیلم سینمایی صد سال به این سالها به زودی از ویدیوکلوپ)
اکبر منافی که سابقه بستری شدن در آسایشگاه جانبازان موج گرفته را دارد، اکنون فروشنده بلیت اتوبوسهای شرکت واحد است. یک شب با دیدن چهره همرزم شهیدش (یحیی) در تلویزیون حالش بد میشود و به سراغ پدر او میرود و ادعا میکند یحیی را نه عراقیها، که او کشته، اما جزئیات آن را به یاد ندارد. آن دو به اتفاق هم به سراغ کسانی میروند که در جبهه همرزم یحیی و اکبر بودهاند و از نحوه شهادت یحیی آگاه هستند. اولین نفر محمد سلیمی است که در یک کارگاه تراشکاری کار میکند و ادعای اکبر را رد میکند. دومین نفر عبداله مشکاتی است که اکنون مدیریت کاروانهای زیارتی به عراق را به عهده دارد و تبدیل به یک سرمایه دار شده است. او نیز ادعای اکبر را رد میکند و به او پیشنهاد میکند که او را رایگان به زیارت کربلا میبرد. اکبر با دلخوری از او جدا میشود و سراغ دفتر نشریه ای میرود که سالها پیش دربارهٔ جبهه منتشر میشد، اما سردبیر آن که زمانی رزمنده بود، اکنون به خارج رفته و نشریه نیز که حالا همسرش آن را اداره میکند تبدیل به مجله ای زرد شده است. در زیرزمین دفتر نشریه، انباری است که نشانی برخی دیگر از همرزمان آنجا ثبت شده است. اکبر و پدر یحیی سراغ یکی از آنها میروند که اکنون یک مدیر عالیرتبه است، اما منشی به آنها وقت نمیدهد و برخوردی تحقیرآمیز در پیش میگیرد. اکبر و پدر یحیی در ادامه جستجویشان به منزل همرزمی دیگر (کمال اطاعت) میروند ولی همسرش خبر شهادت او را بر اثر جراحات شیمیایی به آنها میدهد. در نهایت اکبر، فرمانده گردانشان احمد ایروانی را که حالا در آسایشگاه جانبازان بستری است پیدا میکند و با الهام از او به یاد میآورد که ماجرای یحیی چه بوده و چگونه فرمانده به دلیل اصابت تیر دشمن به گلوی او و ایجاد سروصدا در پاتکی شبانه، به اکبر دستور داده بود که یحیی را به زیر آب ببرد تا صدای ناله اش دشمن را متوجه پاتک نکند. در پایان پدر یحیی، اکبر را میبخشد و اکبر در کارگاه او مشغول خواندن نماز میشود.
دانلود با کفیت 720 موجود است
فیلم دربارهٔ رابطه یک پدر بسیجی و دختر جوانش است که مینهای باقیمانده از دوران جنگ باعث مجروح شدنش شدهاست.
مردی پس از سالها، طی عمل جراحی که در خارج از کشور انجام میگیرد، بینایی خود را بازمییابد؛ و در ادامه با مشکلاتی در زندگی مواجه میشود نابینایی که از ۸ سالگی بینایی خود را از دست دادهاست امیدی مییابد برای دیدن دوباره رنگها و خطوط زندگی عادی. یوسف در تصور آنکه با یافتن بینایی خود به خود حقیقی دست خواهد یافت و پس از آن خواهد توانست ارتباطی در خور خود با خدای خود برقرار نماید با خدای خویش عهد میبندد که در صورت توان مجدد برای بینایی در راه خداوند زندگی کند و آن زندگی ساده و متمرکزی که تا بحال داشتهاست را با این امکان و فرصتی که مجدداً در اختیارش قرار خواهند داد غنی تر سازد و رشد دهد. اما وقتی در شرایط واقعی قرار میگیرد و زرق و برق زندگی را مشاهده میکند همچون بید بر سر ایمان خویش میلرزد.
فیلم در مورد زنی به نام ریحان (فرشته صدرعرفایی) است که شوهر خود را به تازگی از دست داده است. شوهر وی برای او فقط قهوهخانهای در کنار جاده در نزدیکی ماکو به ارث گذاشتهاست. این زن تلاش میکند تا استقلال خود را حفظ کند ولی برادر شوهرش ناصر (پرویز پرستویی) در جلوی پای این زن سنگ انداخته، تا ریحان را مجبور کند که با وی ازدواج کند...
رضا مثقالی معروف به رضا مارمولک دزد سابقهداری است که بارها دستگیر و زندانی شده، اما در آخرین دستگیری، اتهام او سرقت مسلحانه است. رضا را به زندانی تحویل میدهند که رئیس آن آقای مجاور (احتمالاً برگرفته از نام و شخصیت ژاور در داستان بینوایان)، مردی بسیار سختگیر و انعطافناپذیر است. شخصیت وی را میتوان با «آقای نورمن» که در فیلم رستگاری در شاوشنک رئیس زندان بود نیز مقایسه کرد. او عقیده دارد باید آنقدر نسبت به مجرمان - با روشهایی خاص - سختگیری کند که حتی فکر اعمال خلاف به مغزشان نرسد؛ و معتقد است زندانیان را به زور هم که شده باید وادار به درستکاری کرد تا به بهشت بروند. رضا در حادثهای مجروح میشود و به بیمارستان خارج از زندان منتقل میشود. در آنجا لباس یک روحانی بیمار را میرباید و در لباس روحانیت موفق به فرار از بیمارستان میشود. او با مصونیتی که در لباس تازه پیدا کرده به یک شهرک مرزی میرود تا از این طریق و با گذرنامه جعلی از کشور خارج شود؛ اما با روحانی ای که قرار بوده به عنوان امام جماعت به آن روستا اعزام شود اشتباه گرفته میشود و امامت جماعت مسجد روستا را برعهدهاش میگذارند. او با شیوههای خودش مردم را موعظه و راهنمایی میکند و چندین بار اعمال خلافکارانه اش به سوءتعبیر نیکوکاری قلمداد میشود. به هر حال در روستا مریدهای زیادی پیدا میکند و خود او نیز کمکم تحت تأثیر لباس و موقعیت جدید قرار گرفته و شخصیتش عوض میشود و در روستا نامش بر سر زبانها میافتد و به اعمال مثبتی روی میآورد تا اینکه آقای مجاور رئیس زندان که همه جا به دنبال او میگردد، به سراغش میآید؛ اما او هم دیگر مایل نیست رضا را با دستبند دستگیر کند.
داستان فیلم حول یک گاوصندوق میچرخد. در بحبوحه جنگ عدهای تلاش میکنند از خروج یک گاو صندوق از کشور جلوگیری کنند. نقش اول فیلم، زینال، در این بین به حسن نیت آنها شک کرده و سعی میکند گاو صندوق را از چنگ آنها در بیاورد. گاو صندوق در اروند غرق میشود و زینال اسیر میشود. داستان فیلم ۲۰ سال بعد و پس از آزادی زینال ادامه مییابد و در حین درگیری برای تصاحب گاوصندوق حقایقی کهنه را آشکار میشود.
یلدا با روزبه، جانباز جنگ، ازدواج کرده اما بیماری روزبه به شدت گرفته و او را در یک آسایشگاه برای مراقبت و درمان بستری میکنند. یلدا اگرچه علاقه زیادی به روزبه دارد اما در مورد رابطه اش دچار تردید شدهاست. روزبه که در دادگستری کار میکند، پیگیر پروندههای مفاسد اقتصادی ست. مستوفی، عموی یلدا، در سالهای پس از جنگ از طریق اعمال خلاف و رباخواری و قاچاق و اختلاس ثروت؛ و نفوذ زیادی به دست آوردهاست پسرخوانده مستوفی دلباخته یلداست و قصد دارد با استفاده از نفوذ پدرش با یلدا ازدواج کند. مستوفی نیز سعی دارد با استفاده از وضعیت به هم ریخته روحی یلدا و بیماری روزبه، باعث جدایی آنها شود. از سوی دیگر چشم به ثروت پدر یلدا دارد و با مسموم کردن او یلدا را برای مداوای پدرش در شرایط سختی قرار میدهد. مستوفی که در اجرای نقشههایش قدم به قدم پیش آمده، در مرحله آخر فراست را وارد بازی میکند که رئیس شعبه حقوقی و املاک بانکی است که اموال و داراییهای پدر یلدا در آن قرار دارد. فراست هم دلباختهٔ یلدا میشود و مستوفی برای اینکه از شر روزبه خلاص شود او را رو در روی فراست قرار میدهد که زمانی استاد روزبه بوده. روزبه که پی به واقعیت ماجرا میبرد مصمم میشود حق یلدا و پدرش را بگیرد. یلدا هم که برای مداوای پدرش در آستانه تن دادن به، خواستههای مستوفی و فراست است. نهایتاً به سوی روزبه متمایل میشودو ادمهاي فراست به دستور او روزبه را با چوب به سرش ميزنند و تركش در سر روزبه جابه جا ميشود و نهايتا منجر به معلوليت روزبه ميشود و او دوباره بستری میشود. و يلدا با فراست به اسايشگاه میرود. پس از خروج فراست از اتاق اسايشگاه اعصاب و روان صدای شلیک گلوله و انفجار به گوش میرسد.
حمید افشاری منشی دادگستری که به پسرش قول داده کامپیوتر مدل بالایی را برای او خریداری کند، برای بدست آوردن پول به کاری ماجراجویانه دست می زند. یکی از افرادی که هم اکنون پرونده اش در دادگاه او بررسی می شود مرد ثروتمندی است که…
علی مشرقی (پرویز پرستویی) نویسنده، پس از جر و بحثی شدید با همسرش ،مهرانگیز، شبانه از خانه خارج میشود و با اتومبیلش بیهدف در خیابانها پرسه میزند و اتفاقی با زنی خیابانی به نام مریم شکوهی (لیلا حاتمی) آشنا میشود و برای حمایت از او در برابر مردانی که به دنبالش هستند، همراهیاش میکند. مریم او را به آپارتمانش میبرد تا دفتر شعرهایش را نشان دهد. علی با ورود مردی به نام مجید شهلا (آتیلا پسیانی) -صاحب یک بوتیک که خود را مالک مریم میداند- به ساختمان، در اتاقی پنهان میشود و صبح روز بعد در بازگشت به خانه با جسد همسرش روبه رو میشود که به شکل مرموزی به قتل رسیدهاست. تمامی شواهد دال بر قتل زن توسط اوست، اما علی به قاضی دادگاه (عبدالله اسفندیاری) میگوید که شب حادثه را در خانهٔ زنی به سر کرد است. قاضی به او مهلت میدهد تا آن زن را به عنوان شاهد به دادگاه بیاورد. وقتی علی برای گفتن ماجرای قتل همسرش و لزوم حضور مریم در دادگاه به آپارتمان او میرود، با مجید روبه رو میشود. مریم در حضور مجید، آشنایی با علی را انکار میکند، اما در ملاقاتی دیگر با علی به او میگوید به رغم تمایلش برای کمک به او، به این دلیل که شناسنامه اش دست مجید است، قادر به ادای شهادت در دادگاه نیست. هر چه زمان میگذرد، احساس درماندگی علی بیشتر میشود. حالا دیگر تنها چیزی که برای او اهمیت دارد شناخت مریم است. علی مدتی بعد در مییابد مریم فرزندی به نام بهار (روژانو نصیرزاده) از مجید دارد و دوست صمیمیاش سیما (بهناز جعفری)-که مدتها قبل، نیمی از صورتش سوخته- از این بچه نگهداری میکند. علی با سیمین درخشان (فریماه فرجامی) -مادر مریم- نیز ملاقات میکند در حین این ملاقات مادر مریم حقایق تلخی را از کودکی مریم برای علی بازگو میکند؛ مبنی بر اینکه وی در کودکی مورد آزار و اذیت جنسی پدر خود واقع شده و همین موضوع، باعث انحراف اخلاقی وی در دوران بزرگسالی و بیماری روانی مادرش شدهاست. مریم که آن روز برای سرکشی و دادن داروهای مادرش به خانهٔ او آمده، از دیدن علی در آنجا ناراحت میشود و در تلاش برای فرار از علی، تصادف میکند. علی او را در اتومبیل خود میگذارد و میخواهد به بیمارستان برساند، اما مریم مخالفت میکند. از طرفی، مجید در پی مریم به آپارتمان سیما میرود و با کتک او را مجبور میکند به مریم تلفن کرده و به بهانهٔ خودکشی، به آپارتمان بکشاندش. وقتی مریم و علی سراسیمه به آپارتمان سیما میآیند، با مجید روبهرو میشوند. به درخواست مجید، علی بیرون از آپارتمان منتظر میماند و لحظاتی بعد، مریم زیر مشت و لگدهای مجید جان میسپارد. علی که خاطراتش را بازگو میکند، میگوید که پس از حادثهٔ مرگ مریم، قاتل همسرش نیز که یک سارق جواهرات بوده پیدا میشود و حالا بهار کوچک برای او یاد مادرش را زنده میکند.